X
تبلیغات
حرفهای قشنگ

 

 

دانلود آهنگ              

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 19:14  توسط Ali  | 

When you were here before Couldn't look you in your eye You're just like an angel, Your skin makes me cry You float like a feather In a beautiful world I wish I was special You're so fucking special But I'm a creep, I'm a weirdo What the hell am I doin' here? I don't belong here I don't care if it hurts, I wanna have control I want a perfect body I want a perfect soul I want you to notice when I'm not around You're so fucking special I wish I was special But I'm a creep I'm a weirdo What the hell am I doin' here? I don't belong here, ohhhh, ohhhh She's running out again She's running out She run run run run... run... Whatever makes you happy Whatever you want You're so fucking special I wish I was special But I'm a creep, I'm a weirdo What the hell am I doin' here? I don't belong here I don't belong here...
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 12:57  توسط Ali  | 

مداد قرمز

 معلم گفت: بنويس سياه و پسرك ننوشت معلم گفت: هر چه مي داني بنويس و پسرك گچ را در دست فشرد

معلم گفت: املائ آن را نمي داني؟ و معلم عصباني بود سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود.

معلم سر او داد كشيدو پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيدو پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد

معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس

گفتم هر چه مي داني بنويس

و پسرك شروع به نوشتن كرد ( كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بودچشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است. قفل در خانه مان سياه است.) بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس

و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد. گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود معلم گفت بنشين

پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست

معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند

اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت

معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.

و پسرك مي دانست كه :

قلب معلم هرگز سياه نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 13:5  توسط Ali  | 

 

گويند صاحبدلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گويد. او پذيرفت. نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست ونخواهد مرد، برخيزد! كسى برنخاست.
گفت: حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخيزد! باز كسى برنخاست.
گفت: شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 13:3  توسط Ali  | 

خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 13:2  توسط Ali  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 10:18  توسط Ali  | 

 

سلام

دوباره برگشتم...

اولین پستو به مناسبت روزه مادر که گذشت یه شعر

می آپم!!!

 

مادر

داد معشوقه بعاشق پیغام     که : کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم ، از دور کند     چهره پرچین و جبین پر آژنگ

با  نگاه  غضب  آلوده  زند         بر دل نازک من  تیر  خدنگ

از در خانه مرا طرد کند        همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگدلت تا زنده ست        شهد درکام من و تست شرنگ

نشوم  یکدل  و  یکرنگ  ترا           تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی بوصالم برسی        باید این ساعت،بیخوف و درنگ

روی  و  سینه تنگش  بدری        دل برون آری از آن سینه تنگ

گرم و خونین بمنش باز آری              تا برد  زآینه  قلبم   زنگ

عاشق بی خرد نا هنجار           نه،-بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت   مادری از  یاد  ببرد            مست از باده و دیوانه زبنگ

رفت و مادر  را  افکند  بخاک           سینه  بدرید و دل آورد بچنگ

قصه  سر  منزل معشوق نمود         دل  مادر  بکفش  چون  نارنگ

از قضا  خورد دم  در  بزمین          وندکی  رنجه  شد  او را  آرنگ

وان دل گرم که جان  داشت هنوز            اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از  زمین باز  چو برخاست،  نمود           پی  برداشتن  دل  آهنگ

: دید کز آن  دل  آغشته   بخون         آید آهسته  برون  این  آهنگ

" آه" دست پسرم یافت خراش     وای، پای پسرم خورد بسنگ

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 10:24  توسط Ali  | 

 

     خدا حافظ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:46  توسط Ali  | 

 

در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي كرد كه سالها بچه دار نمي شد. او نذر كرد كه اگر بچه دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد! روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود! روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد...حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، با چه نظره اي روبرو شد؟
فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.
.
.
.
چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي زدند
كه پس اين مردك چرا مغازه اش را باز نمي كند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 12:17  توسط Ali  | 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،

پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 11:17  توسط Ali  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 21:52  توسط Ali  | 

 

فردا و فردا و فردا، می خزد با گام های‌‌ کوچک از

روزی به روزی تا که بسپارد به پایان رشته ی طومار هر

دوران. و دیروزان و دیروزان کجا بوده است ما دیوانگان را

جز نشانی از غباراندوده راه مرگ. فرو میر، آی، ای شمعک،

فرو میر، آی، که نباشد زندگانی هیچ الا سایه ای لغزان و

بازی های بازی پیشه ای نادان که بازد چندگاهی پرخروش و

جوش نقشی اندرین میدان و آنگه هیچ. زندگی

افسانه ای ست کز لب شوریده مغزی گفته آید سر به سر خشم

و خروش و غرش و غوغا، لیک بی معنا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 19:18  توسط Ali  | 

سلام به همه

امروز آخرین پنج شنبه سال  87 هستش

فکر کنم آخرین آپمم تو این سال الان باشه

...مثل همیشه زود گذشت

نمی دونم چرا هر سال زودتر از سال قبل میگذره

...من که اینجوری حس میکنم

سال قبل، یعنی همین امسال سال بدی واسم نبود

اتفاق بدی واسم رخ نداد،سال آرومی واسم بود

...ولی ساله 88 میتونه واسم ساله خاطره انگیز و شیرینی بشه البته اگه به طرف تلخی ها نره

 از همتون میخوام سر تحویل سال فراموشم نکنید و 

...واسم دعا کنید به چیزایی که میخوام برسم

راستی سال نورو به همگی تبریک میگم

مخصوصا به آجی گلم (جوجوی تنها) ، دختر باران عزیز ، سارا و زهرا خانوم گل

!که همشون مثل یه دوست واقعی بودن و هستن

...و آخرین نفر

...شیدا خانومم که تو این دنیا یه دونست 

              سال نو مبارک            

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 8:35  توسط Ali  | 

تنها

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 17:7  توسط Ali  | 

 

درست است که روزی فراموش می کنی

و روز دیگر فراموش می شوی

اما بدان که فراموش شدگان هرگز

فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 10:9  توسط Ali  | 

 

   ولنتاین مبارک

            ایشالا که عاشقتر بشید!

ولنتاین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 14:56  توسط Ali  | 

 

   

((طواف خانه دل کن که کعبه را خلیل ساخت و دل را خدای خلیل))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 17:5  توسط Ali  | 

 

بارالها!

در پیشگاه تو ایستاده‌ام،

و دست‌هایم را به سوى تو بلند كرده‌ام،

آگاهم كه در بندگى‌ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى‌ات سستى كرده‌ام،

اگر راه حیا را مى‌پیمودم از خواستن و دعا كردن مى‌ترسیدم ...

ولى … پروردگارم!

آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى‌خوانى،

و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مى‌دهى،

براى پیروى ندایت آمدم،

و به مهربانى‌هاى مهربان‌ترین مهربانان پناه آوردم.

و به وسیله پیامبرت كه او را بر اهل طاعتت برترى داده، و اجابت و شفاعت را به او بخشیدى،

و به وسیله برترین زن،

و به فرزندانش، كه پیشوایان و جانشینان اویند،

و به تمامى فرشتگانى كه به وسیله اینان به تو روى مى‌كنند، و در شفاعت نزد تو، آنان را كه خاصان درگاه تواند، وسیله قرار مى‌دهند، به تو روى مى‌آورم.

پس بر ایشان درود فرست،

و مرا از دلهره ملاقاتت در امان دار،

و مرا از خاصّان و دوستانت قرار ده،

پیشاپیش، خواسته و سخنم را آنچه سبب ملاقات و دیدن تو مى‌شود قرار دادم

اگر با این همه، خواسته‌ام را رد كنى، امیدهایم به تو به یأس مبدّل مى‌گردد،

همچون مالكى كه از بنده خود گناهانى دیده و او را از درگاهش رانده،

و آقایى كه از بنده‌اش عیوبى دیده و از جوابش سر باز مى‌زند .

واى بر من اگر رحمت گسترده‌ات مرا فرانگیرد،

اگر مرا از درگاهت برانى، پس به درگاه چه كسى روى كنم؟

اما... اگر براى دعایم درهاى قبول را گشوده، و مرا از رساندن به آرزوهایم شادمان گردانى، چونان مالكى هستى كه لطف و بخششى را آغاز كرده، و دوست دارد آن را به انجام رساند، و مولایى را مانى كه لغزش بنده‌اش را نادیده انگاشته و به او رحم كرده است.

در این حالت نمى‌دانم كدام نعمتت را شكر گزارم؟

آیا آن هنگام كه به فضل و بخششت از من خشنود شده، و گذشته‌هایم را بر من مى‌بخشایى؟

یا آن گاه كه با آغاز كردن كرم و احسان بر عفو و بخششت مى‌افزایى؟

پروردگارا!

خواسته‌ام در این جایگاه، یعنى جایگاه بنده فقیر ناامید، آن است كه:

گناهان گذشته‌ام را بیامرزى،

و در باقیمانده عمرم مرا از گناه بازدارى،

تا به لطف و مرحمتت از خطرات قیامت در امان باشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 10:18  توسط Ali  | 

                     

                                   

  مومیایی داریوش!!!!

برای دیدن وصیتنامه داریوش کبیر برید به ادامه مطلب!!!!

* درضمن اگه دوست دارید با بزرگان تاریخ ایران بیشتر آشناشید

حتما یه سر به وبلاگ زیر بزنید:

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12:31  توسط Ali  | 

 

                                                  عشقولانه  

                         گل    تنها

       قلب       

   

  برای دیدن عکسها در سایز بزرگ رو عکس مورد نظر کلیک کنید. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 14:59  توسط Ali  |