عید مبعث مبارک

سلام
دوباره برگشتم...
اولین پستو به مناسبت روزه مادر که گذشت یه شعر
می آپم!!!![]()
مادر
داد معشوقه بعاشق پیغام که : کند مادر تو با من جنگهر کجا بیندم ، از دور کند چهره پرچین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلوده زند بر دل نازک من تیر خدنگ
از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگدلت تا زنده ست شهد درکام من و تست شرنگ
نشوم یکدل و یکرنگ ترا تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی بوصالم برسی باید این ساعت،بیخوف و درنگ
روی و سینه تنگش بدری دل برون آری از آن سینه تنگ
گرم و خونین بمنش باز آری تا برد زآینه قلبم زنگ
عاشق بی خرد نا هنجار نه،-بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمت مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه زبنگ
رفت و مادر را افکند بخاک سینه بدرید و دل آورد بچنگ
قصه سر منزل معشوق نمود دل مادر بکفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در بزمین وندکی رنجه شد او را آرنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو برخاست، نمود پی برداشتن دل آهنگ
: دید کز آن دل آغشته بخون آید آهسته برون این آهنگ
" آه" دست پسرم یافت خراش وای، پای پسرم خورد بسنگ